درس آزادی بدنیا داد رفتار حسین
بذر همت در جهان افشاند افکار حسین
جان خود را در ره صدق و صفا از دست داد
زین سبب تا حشر باشد گرم بازار حسین
با قیام خویش بر اهل جهان معلوم کرد
تابع اهل ستم گشتن بود عار حسین
زندگی ناچیز باشد در ره اندیشه ها
باشد این گفتار شیرین و گهر بار حسین
مرگ با عزت زعیش در مذلت بهتر است
نغمه ای می باشد از لعل گهر بار حسین

پ.ن ۱ : به خاطر دیشب تصمیم گرفتم که دیگه پامو جایی نذارم که رفتار آدماش!! ناراحتم می کنه و اعصابمو به هم می ریزه.بوق!!
پ.ن ۲ : می خوام با دکتر تماس بگیرم.بیشتر درس خواهم خواند.من رتبه ی ۲ رقمی یا نهایتا تا ۵۰۰ می خوام.
پ.ن ۳ : بغض...
نوشته شده توسط حباب در شنبه پنجم دی 1388 ساعت 10:40 موضوع | لینک ثابت
حالم گرفته هست.
نمیدونم دارم چی می نویسم...فقط اینو می دونم خاک تو سرت حباب بی لیاقت و بی شعور...تو اصلا لیاقت بردن اسم امام حسین رو داری که حالا می خوای صداش بزنی؟
بمیری.
بازم گیر کرده تو گلوم.می خوام صدات بزنم اما رویی ندارم.با چه رویی بگم یا حسین...یا حضرت عباس...
باورم نمیشه من بی شعور و احمق٬ زینب و رقیه رو یادم رفته بود.امشب که داشتم بر می گشتم خونه یه خانم چند تا لیف دستبافت گرفت جلوم و گفت خانم تو رو خدا کمکم کنید...بی تفاوت ازش عبور کردم.سر خیابون که رسیدم٬دیدم اگر بر نگردم و چیزی ازش نخرم هیچوقت خودمو نمی بخشم.برگشتم و یه لیف خریدم.گفتم خانم امسال کنکوریم برام دعا کنید.گفت ایشالا به خاطر نیت پاکت هم که شده قبول بشی عزیزم.خدا به همراهت باشه...یک حالی شدم....نمی تونم توصیف کنم.الان که دارم اینا رو می نویسم نمی تونم اشکامو کنترل کنم.اون لیف رو به هیچکس نشون نمیدم.تو کمدم نگه می دارم به نیت اینکه ایشالا سال دیگه که اگر خدا کمکم کرد پزشکی قبول شدم استفاده کنم.
امام حسین کمکم کن...می دونی هم تو رو هم بقیه ی امام ها و پدر بزرگت محمد(ص) و مادرت فاطمه که خجالت می کشم حتی اسم مقدسشون رو به زبون کثیفم بیارم دوست دارم.رویی ندارم که صدات بزنم...ولی یه نگاهی هم به ما کن...
قفل کردم.دلم خیلی از خودم پره...خیلی گرفته...بازم حرف نگفته دارم.انگار عادت کردم همه چیزو تو خودم بریزم همه چیزو تو خودم حل کنم.
رو سیام همین.

نوشته شده توسط حباب در شنبه بیست و هشتم آذر 1388 ساعت 23:26 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

ماه من!
ماه من غصه چرا؟
آسمان را بنگر كه هنوز٬
بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد.
غم و اندوه ٬ اگر هم روزی ٬ مثل باران بارید
با دل شیشه ای ات ٬ از لب پنجره عشق زمین خورد و شكست.
با نگاهت به خدا
چشم شادی وا كن و بگو با دل خود
كه خدا هست هنوز... .
در اوج قدرت به حباب فکر کن... !
سلام.من حباب هستم.16 دی ماه سال 1386این وبلاگ رو ساختم.دل نوشته های خودم و مطالب زیبایی که از دوستان به من می رسه رو می نویسم تا خاطره باشه برای فرداها...
زندگی آنچه که زیسته ایم نیست
بلکه چیزی است که به یاد می آوریم... .
مرا کسی نساخت
خدا ساخت
اگر تـنهاترين تنها شوم
باز خدا هست
او جانشين همه ی نداشتن هاست... .
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY