دیروز عصر ساعت ۶ با شیوا از از خونه حرکت کردیم به سمت ملاصدرا.اول یک سر به ستاره زدیم اما چون حوصلمون نشد که اونجا بمونیم٬ تصمیم گرفتیم برای برگشت بریم اونجا.پیمان
پیاده به سمت ملاصدرا حرکت کردیم.تو راه کلی حرف زدیم و تعریف کردیم.هر کی ما رو می دید با خودش فکر می کرد اووووووووووووووووووووووووووه چند ساله اینا همو ندیدن...تقریبا از همه چیز گفتیم.
یکی یکی همه مانتو فروشیها رو رفتیم.اما از هیچکدوم خوشمون نیامد.شیوا ۲ تا مانتو هم پرو کرد که یکیش یه کم خوب بود!اون موقع بود که فکر کلاس خیاطی در من اوج گرفت.تصمیم دارم حتما تابستون کلاس برم تا بتونم هر مدلی خواستم مانتو بدوزم.
یک مغازه دیدیم که رو شیشه نوشته بود همه مدل مانتو ۴۵۰۰ ؟!؟!؟!؟! من و شیوا هنگ کردیم! باورم نمی شد ۴۵۰۰؟!؟! چند بار تعداد صفراشو شمردم دهنمون باز شده بود طوری که می شد همه دندونامونو شمرد! چشممون هم که باز باز عین بهت زده ها پلک نمی زدیم! ۴۵۰۰ ؟!؟! به هر بگیم می گه خواب دیدی خیر باشه! رفتیم داخل مانتوهاش بد نبودند اما نخریدیم چون من خیلی خوش اندام بودم و مانتو ها برام گشاد !! بودند شیوا هم ناز کرد!!
تا نزدیک فلکه نمازی رفته بودیم.برگشتیم سمت قصر و دشت و رفتیم چهار راه سینما سعدی و بعد هم رفتیم المپاد.کامران نشسته بود تو سالن.آب خوردیم و از موسسه رفتیم بیرون مثل روح سرگردان بودیم!
هرچه به سمت قسمت های جنوبی تر می رفتیم کیفیت پایین تر می رفت و قیمت ها بالاتر .
یه گوشه آقایی لاک و لوازم آرایش حراج گذاشته بود.خیلی با شخصیت و با کلاس بود.بهش نمی اومد که دست فروش باشه.از بدی های افغانی ها و عراقی ها صحبت کرد.دلش پر بود.کشور خودمون آواره و بد بخت بیچاره و فقیر و دست فروش و کارتن خواب و حلبی نشین کم داره که حالا شده بهزیستی برای کشور های همسایه.اونقدر که افغانی ها تو ایران خوب زندگی میکنن٬ایرانیها خوب زندگی نمیکنن.عدالت اجتماعیه دیگه.
شیوا همه انگشتاشو لاک زد آقاهه هم به شوخی گفت پولشو باید بدی.شیوا باور کرده بود با تعجب می گفت چرا؟! آقاهه هم یه چشمک به من زد گفت همه لاکها رو استفاده کردی دیگه! باید پولشم بدی.خدا به زندگیش برکت بده.تنش سالم و دلش خوش باشه.
رفتیم اونور خیابون ۲ تا پیتزا لقمه خریدیم و تصمیم گرفتیم بریم خلدبرین بخوریم.شیوا گفت از تو کوچه نریم تاریکه خطرناکه.گفتم باشه از تو خیابون اصلی رفتیم.شنبه از همون چهار راه رفته بودم خلدبرین و می دونستم دقیقا مسیرش کجاست.رفتیم و رفتیم و رفتیم.اما نرسیدیم.با اعتماد به نفس می گفتم الان می رسیم بیچاره شیوا داشت تلف می شد خودمم دیگه جسد شده بودم.هر چه می رفتیم نمی رسیدیم.تا اینکه شیوا گفت داریم اشتباه میریما! منم شک کرده بودم واسه همین از یک مغازه دار پرسیدیم خلدبرین کجاست؟گفت برید جلوتر سمت راست.رفتیم جلوتر اما اینجانب تز دادم که نه برا خودش گفته می ریم سمت چپ.دلیلم هم این بود که اکثر مردم دست چپ و راستشونو قاطی می کنند.جالب اینکه مهندسی هم می کردم که اگه بریم راست می رسیم مرکز شهر.خلاصه به چهار راه که رسیدیم پیچیدیم سمت چپ!رفتیم و رفتیم و رفتیم اما نمی رسیدیم.تا اینکه به یه ۳ راه رسیدیم.گفتم وای خدایا اینجا دیگه کجاست.ساعت ۹ شب بود و من و شیوا عین دیوونه ها راه می رفتیم.دوباره شیوا از یک مغازه دار پرسید آقا خلدبرین کجاست؟آقاهه کلی به شیوا خندید و گفت ۲ تا چهار راه رد کردید.اینجا می رسه به فلکه فرودگاه !!!!شیوا که اومد بیرون من خیلی ناراحت و شرمنده شده بودم و یه کم عصبی...از خستگی داشتیم می مردیم.۳ ساعت کامل راه رفته بودیم!!!خلاصه رفتیم اونور خیابون تاکسی گرفتیم به سمت خلدبرین.تو تاکسی هر دومون داشتیم از خنده می ترکیدیم.۲ احمق!چهار راه خلدبرین پیاده شدیم و رفتیم تو پارک.از تاکسی که پیاده شدیم هر دومون زدیم زیر خنده.شیوا به من می گفت پت جون دیدی اشتباه رفته بودیم؟اگه همون مسیر رو ادامه داده بودیم می رفتیم فرودگاه سوار هواپیما می شدیم بعد که نگاه می کردیم می دیدیم رفتیم تهران در خونه محمد علی هستیم.بعید نبود از منِ دیوونه!!
من که خیلی دسشویی لازم بودم سریع خودمو به اونجا رسوندم.شیوا بیچاره می گفت چشمم سیاهی می ره بیا یه چیزی بخوریم.
روی یه نیمکت نشستیم باورمون نمی شد که بعد از ۳ ساعت پیاده روی نشستیم.پیتزا لقمه ها رو از تو کیفم آوردم بیرون.له و داغون شده بود!عرق کرده بود تو کیفم و همه سسش چسبیه بود به کاغذش.بالاخره خوردیمش ولی اونقدر راه رفته بودیم که یه دونه پیتزا لقمه برامون کم بود.روبرومون اکسیژن داشت وسوسمون می کرد که بریم اونجا و نفری یه پیتزا گنده بخوریم.اما هیچکدوم دیگه قدرت ایستادن و منتظر موندن نداشتیم.وایسادیم کنار خیابون تاکسی بگیریم برگردیم خونه اما تاکسی رد نمی شد.شیوا گفت بیا پیاده بریم من نمی تونم منتظر بمونم.
دوباره شروع شد.پیاده رفتیم سر کوچه که رسیدیم هر دومون کش کش پامونو می کشیدیم رو زمین.اگه می شد همونجا وسط خیابون می خوابیدم.چشممون سیاهی می رفت و گرسنمون بود.۲ قدمی خونه بودیم که من احساس مرگ اومد به سراغم.واقعا دیگه انرژی نداشتم.به زور قدم بر می داشتیم.پشت زانوم درد می کرد و پنجه ی پام به سوزش افتاده بود.دنبالچم درد گرفته بود و انگشت پام ذق ذق می کرد.شیوا هم بیچاره بهتر از من نبود.
جالب اینکه از همون ساعت ۶ که ما راه افتادیم و پیاده روی مون شروع شد ٬ حرف زدنمون هم شروع شد.می تونم به جرات بگم تنها زمانی که زبونمون تکون نمی خورد تو تاکسی بود.بقیه راه همش حرف زدیم ولی مشکلی براش پیش نیامد اینه قدرت خدا و توانایی خانم ها در صحبت کردن!!
ساعت یه رب به ۱۰ بود که رسیدیم به خونه.کلید که از تو کیفم بیرون آوردم٬یکی در رو باز کرد.فکر کردم باباست.وارد ساختمون که شدیم پسر واحد کناری اومد بیرون ما رو که دید جا خورد رفت تو من و شیوا هم کلی خندیدیم بهش.منتظر کسی بود فکر کرد ماییم!
پ.ن ۱ : دلیل اینکه تا فلکه فرودگاه رفتیم این بود که من چهار راه اول رو اشتباه رفتم واسه همین به کل مسیرمون عوض شد.اگر چهار راه دومی رو رفته بودیم اینجور نمی شد.تو راه همش خودمو می خوردم و به شیوا می گفتم منو ببخش!! اونم بیچاره می گفت اشکال نداره خاطره شد واسمون!!
نوشته شده توسط حباب در دوشنبه هجدهم آبان 1388 ساعت 11:24 موضوع | لینک ثابت
برای زبان که هر روز امتحان تستی داریم که همگی از دم خراب می کنیم.اما چند نفری هم هستند که گاه به گاه خدا بهشون رحم می کنه و کامل می شن.اما من به نسبت روزگاران پیشین ٬ پیشرفت زیادی حاصل کردم.تازگی توجه کردم بعضی ادا اطفارای سلیم عین شهرام طباطبایی هست.حیف شهرام!
شهرام از ۱۰۰٪ استفاده زیادی می کنه.
خانم شیرازی ۱ هر روز میاد کارتها رو چک می کنه...اوضاعی داریما!!!
چند روز پیش از یکی از بچه ها شنیدم که مجرد بودن کامران براش درد سر درست کرده و باعث شده دختر خانم های مجرد که رو سرشون آنتن شوهر یابی دارن٬ مزاحمش بشن!!! و کامران هم کلی ناراحت بوده. آخه کامران جون چرا شماره موبایل دائمت رو می زاری تو جزوت که دخترا مزاحم بشن؟ هان؟
از می بایست استفاده زیادی می کنه و در زمان ورود به کلاس بسیار لبخند میزنه اما همین که می رسه به جایگاه استاد اخمش می ره تو هم و جدی می شه.یک بار هم ضد حال زد به من.برای رفع اشکال از یک فصل دیگه رفتم سراغش گفت بعد از اینکه این مبحث رو درس داد واسم رفع اشکال می کنه!
به کار خودش خیلی مطمئنه! خدا کنه بتونه کمکم کنه.
آقای المعی مدام می گه تهران تهران تهران....بچه ها دیگه رگ غیرتشون به جوش اومده.دم به دم می گه تو تهران این جور تو تهران اونجور! مثلا بچه ها سر کلاس صحبت می کنند میگه: خانم! وقتی من صحبت می کنم صحبت نکن! یا چرا وقتی من صحبت می کنم شما صحبت می کنید؟ در ادامه اضافه می کنند که تو تهران از این خبرا نیست! آخه مگه می شه؟ تهرانی ها سر کلاس صحبت نمی کنند؟ تهرانی ها تافته جدا بافته اند؟ حین تدریس گاهی صداشو بالا و پایین می بره که هر موقع صداش به اوج می رسه ارتفاعش به نصف می رسه....مثل ابی و شهریار که وقتی می خونند میان پایین اونم میاد پایین.
یه بار می خواست برای کمپلکس فعال مثال بزنه گفت مثلا خانم شما(اشاره به همونی که پرسیده بود : چرا جهت فلش تو مرحله ی واکنش دهنده به کمپلکس دو طرفه هست؟ ) گفت مثلا شما خانم ! الان پیش دانشگاهی هستی کلی درس می خونی و خودتو به آب و آتش می زنی و با استرس و نگرانی و بد بختی ٬ تلاش می کنی از کنکور عبور کنی بری دانشگاه...اگر نتونی از کنکور عبور کنی مجبوری پشت کنکور بمونی...کنکور همون کمپلکس فعاله قبلش واکنشگر و بعدش که دانشگاست فراورده هست.دیگه هیچوقت یادت نمیره.
حرفای خنده دار سر کلاس می زنه وقتی می خندیم ٬ دعوامون می کنه!!!
مثلا: می خواست مثال بزنه برای سرعت متوسط واکنش ها.و اینکه سرعت واکنش ها بستگی به نوع مواد هم داره گفت: فرض کنید من از تهران با بنز به سمت قم حرکت کنم و آقای پور فرزاد با درشکه حرکت کنه...مسلما من زودتر می رسم!!! چون سرعت بنز از درشکه خیلی بیشتره !! خداییش این خنده دار نیست؟ تو بحث جدی می گه پور فرزاد با درشکه ! ما هم پورفرزاد رو با درشکه تصور کردیم٬ خوب خندمون گرفت...کلی دعوامون کرد.
یا:
در مورد اینکه تعداد برخورد ها با سرعت واکنش رابطه مستقیم داره مثالش این بود:
خانما ! اگر تو این خیابون قصر و دشت ( خیابونی که موسسه توش هست - پسرا تو فلسطین هستند.)
اگر تو این خیابون تعداد ماشین ها بیشتر باشه سرعت بیشتره یا اگه کم باشه؟ یکی از بچه ها از آخر کلاس گفت وقتی تعداد کم باشه چون ماشین کمه و ترافیک نیست سرعت بیشتره...کلاس رفت تو هوا!!! بیچاره المعی منظورش تعداد برخورد ها بود اما بد بیان کرد.عصبانی شد و گفت امیدوارم تو کنکور اینقدر حاضر جواب باشید...وقتی ۳۰٪ نزدید از کلاس محرومتون کردم اون موقع می فهمید که کلاس من جای مزه ریختن نیست ! (شرط کلاس اکثر استادا اینه که در هر امتحان هر کس زیر ۳۰٪ بزنه از کلاس محرومه)
۹ آبان یه سوال داد که هیچکس نتونست حلش کنه.گفت من این سوال رو به تیزهوشان تهران دادم فقط ۲ نفر حل کردند و اینجانب< حباب >تونستم حلش کنم و او بسیار متحیر گشت و همگان به من خیره شدند!!!! خود ستایی نباشه اما اگه من تیزهوشان رفته بودم الان دانشمند بودم.هم من هم شیوا ! آخ بمیرم واسه خودمون به خاطر یک تصمیم اشتباه از جانب مامانی من پشت کنکور موندم و شیوا هم تیزهوشان نرفت ! آه ! افسوس ! ولی بی خیال شاید حکمتی در کار بوده.خدا بزرگه.
کلاس زیست دو قسمتی هستش: شنبه ها دوم و سوم و پنج شنبه ها پیش.
جلسه اول پیش رو نرسیدم برم از جلسه دوم رفتم.قارچ ها رو شروع کرد و درس داد.برای اینکه اسمای قارچها رو یادمون نره و فراموش نکنیم با شوخی و مثال یادمون می داد.کلاس عالی بود حدود ۷۰ نفر بودیم اما با مهارت بالایی این همه آدم رو رام خودش کرده بود.هیچکس با کناریش صحبت نمی کرد.به بازیدیومیکوتا که رسیدیم برامون خاطره تعریف کرد :
می گفت یه بار تو دروازه قرآن داشتم راه می رفتم که دیدم آقایی چند تا گرز و چکش و اینجور چیزا گذاشته برای فروش و داد می زنه: دمب گویی ببر... آی دمب گوییه...دمب گویی آقا دمب گویی نمی خوای؟ منم رفتم پیشش پرسیدم آقا دمب گویی چیه؟ مرده گفت اینا اینه دیگه گرز! من گفتم گرز = دمب گویی ؟ یعنی چی؟ چون گرز شبیه به دم گاو هستش این آقاهه به لهجه قدیم شیراز می گفته دمب گویی یعنی دم گاوی!!!
و چون بازیدیوم شبیه گرز هست این خاطره رو تعریف کرد.
در ادامه برای خنده ی بیشتر داستان آقای واحدی رو تعریف کرد.
اولین سفر برنامه صبح به خیر ایران به شیراز بوده.آقای واحدی و گروه فیلم برداری به کریم خان زند میرن برای گزارش.آقایی که اوجا نگهبان بوده بهشون اجازه نمی ده برن تو.هر چه آقای واحدی اصرار می کرده و می گفته از طرف صدا و سیما اومدیم نگهبان اجازه نمیده.همونجا سر خیابون یک تاکسی وایساده بوده.آقای واحدی می ره سراغش می گه آقا این ماشین شما چیه؟ تاکسیه؟ چرا این رنگیه؟ ( آخه همه تاکسی های همه شهر ها نارنجی بودند ولی تاکسی شیراز سبز سفید.که البته الان اونا هم زردند.)آقای تاکسیه می گه خوب سبز هست دیگه! آمو بهش می گن ماس خیاری!( آمو = عمو ) آقای امیر جلالی به لهجه شیرازی می گفت ما هم همه دستمون رو شکم قاه قاه می خندیدیم.روز خیلی خوبی بود ۷ آبان ۸۸.
پورفرزاد که دیگه معرکه هست.راههایی میگه که بدون فرمول به جواب می رسیم.مثلث عروس و داماد و بال زدن پرنده و ... .
امروز کلاسش جالب بود.
چند تا معادله مکان نوشت که مولفه اصلیش ایکس و تی بود پرسید می دونید فرق اینا تو چیه؟ هر کی یه چیزی پروند.اول کلی مسخرمون کرد که چرا اینقدر چرت و پرت می گیم.بعد خدا لعنتی فرستاد به دبیران محترمی که هیچی به ما یاد ندادند به کنار ٬ غلط آموزی هم کردند.و بعد گفت تصور کنید:
تو باغ ارم یا حاشیه باغ ارم هستید ٬ هوای پاییزی ٬ نم نم بارون ٬ برگا زیر پاتون خش خش می کنند ٬ کلا فضا رمانتیک...شما مطمئن باشید در چنین زمانی من اینجوری راه میرم.شروع کرد به آروم قدم برداشتن.گفت این حرکت یکنواخت با سرعت ثابت هست.حالا تصور کنید بارون تند باشه و به قول شیرازیا دمب اسبی بباره...شما منو اینجوری خواهید دید.تو کلاس دوید!!! این میشه حرکت شتابدار.فرض کنید من از دست شما می خوام خودمو به در و دیوار بکوبم شروع کرد از این ور کلاس می رفت اون ور سرشو نزدیک می کرد به دیوار و دوباره بر می گشت این ور سرشو نزدیک به دیوار می کرد.چند بار این کار رو تکرار کرد و گفت این شد حرکت نوسانی ساده.وقتی دید ما همه از خنده منفجر شدیم گفت خیلی دوست دشتید سرمو می کوبیدم نه؟
ادامه داد که حرکت ها متفاوت هستند ممکنه حین نوسانی شتاب هم تغییر کنه و ... و برای مثال حرکاتی رو انجام داد که دیگه هیشکی نتونست جلو خودشو بگیره همه افتاده بودن رو میز و صندلی و زمین یکی از هوش رفت و خلاصه کلی خندیدیم. پور فرزاد هم با عصبانیت( عصبانیت شوخی وار) گفت من دارم این کارو می کنم شما درس یاد بگیرید حالا به من می خندید؟ اگر به شما بگم بیایید اینجا که هنوز نیامده حرکت موزون انجام می دید...من که شخصا داشتم می مردم بس که خندیدم.جلسه اول هم گفت اگر کلاس رو بسپارم دست شما اینجا میشه مجلس رقص ! آقایون دست خانما رقص!!! کلا آدم جالب و منحصر به فردیه.
پ.ن ۱ : هر موقع می رم کلاس برای درس خوندن انگیزم زیاد می شه.
پ.ن ۲ : تو راه برگشت مرا با نام هایی نظیر فرفری ٬ فنری ٬ زنگوله ٬ وا؟ موهای خودشه !! طبیعیه !! و چند روز پیش ببیی ٬ بزغاله و گوسفند بع بع!! می خوانند.
نوشته شده توسط حباب در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 ساعت 23:13 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

ماه من!
ماه من غصه چرا؟
آسمان را بنگر كه هنوز٬
بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد.
غم و اندوه ٬ اگر هم روزی ٬ مثل باران بارید
با دل شیشه ای ات ٬ از لب پنجره عشق زمین خورد و شكست.
با نگاهت به خدا
چشم شادی وا كن و بگو با دل خود
كه خدا هست هنوز... .
در اوج قدرت به حباب فکر کن... !
سلام.من حباب هستم.16 دی ماه سال 1386این وبلاگ رو ساختم.دل نوشته های خودم و مطالب زیبایی که از دوستان به من می رسه رو می نویسم تا خاطره باشه برای فرداها...
زندگی آنچه که زیسته ایم نیست
بلکه چیزی است که به یاد می آوریم... .
مرا کسی نساخت
خدا ساخت
اگر تـنهاترين تنها شوم
باز خدا هست
او جانشين همه ی نداشتن هاست... .
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY